پسر روزنامه فروش
پنج ثانیه مانده به سبز شدن چراغ سریع می دود تا خود را به آن طرف چهار راه برساند. فکر می کنم چند بار باید این مسیر را بدود تا تمام روزنامه ها بفروش برسد؟
پ.ن امروز برای اولین بار بود که دوست داشتم چراغ سبز نشه
موهایش مثل برف سفید شده. کت و شلواری همرنگ موهایش پوشیده با یک کیف قهوه ای که سعی دارد در دستش تاب نخورد. روی صندلی ایستگاه منتظر اتوبوس می نشیند. اتوبوس می آید. دانشجوها
می نشینند. استاد همچنان به پا ایستاده...