تبليغاتX
در جستجوی زمان از دست رفته - چند خاطره..
بریده هایی از ذهن من

امتحان

هيچي نخونده بودم. ناظرمون خيلي زرنگ بود و اين يعني تقلب بي تقلب. با خودم گفتم: يا رومي رومي، يا زنگي زنگي

و هر 40 تا سوال رو بي اونكه بخونم  تو پاسخنامه علامت زدم...

 

هواي دلپذير

عجب هوايي بود! آسمون مثل شب سياه شده بود. رفتم بالاي پشت بوم. هيچ كس تو خيابونا نبود.  بارون هم مي باريد. داد زدم عجب هوايي! تو هم بيا بالا..

گفت: آهاي ديوونه بيا پايين.. طوفان شن كه ديدن نداره...

 

گريه ي شيرين

از گريه كردن من بيزار بود. خيلي ناراحت و عصبي ميشد. اونروز دندونش درد مي كرد، يه گوشه بي حال دراز كشيده بود. تلويزيون نگاه مي كرد. كنارش نشستم و بي اونكه چيزي بگم يه دفه شروع كردم به گريه كردن. اول فقط نگاهم كرد. منتظر بودم عصباني بشه. لبخند زد. دستم رو بوسيد. گفت گريه نكن عزيزم. خوب ميشم..

خوب يادمه... دردش رو به كل فراموش كرده بود...

 

 چهار اشتباه گرامري

بهم گفت: مطمئني؟ آبروي كلاسمون رو نبري ها؟ پنج تا از استاداي كانون ميان. بهاره هم هست. تحقيقش كامله. مي خواي بزار اين جلسه اون كنفرانس بده.

 تحقيقم رو نگاه كردم. 60 صفحه بود. هنوز يه بار كامل نخونده بودمش. فقط بيست صفحه اش رو ترجمه كرده بودم كه اونم از بر نبودم. گفتم : نه. نوبت خودمه.خودم كنفرانس ميدم.

گفت: بدون حتي يك اشتباه گرامري يا تلفظ؟

گفتم: باشه

دو ساعت تمام راجع به شهر سوخته حرف زدم.تمام مدت با لبخند نگاهم مي كرد و سر تكون مي داد. روز بعد عصباني نگاهم كرد. گفت آبروي كلاسمون رو بردي...

فقط به خاطر چهار تا اشتباه گرامري

 

دلمشغولی های دم مرگ

يك موج نرفته موج بعدي ميومد. تعادلم رو به كل از دست داده بودم. زير پاهام خالي شده بود. تمام لحظاتي كه تو دريا دست و پا ميزدم و داشتم غرق مي شدم  به يك چيز فكر مي كردم : اينكه اصلا دوست ندارم آب شور و كثيف دريا رو قورت بدم..

 

پ.ن حالا به این وبلاگ دعوتتون می کنم تا دست و دلبازی دوستی که شرمنده ام کرد رو بخونید

http://www.theist.blogfa.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 11:15  توسط طوفان ساکت  |