_ البته نکته ای که حتما فراموش كردي اینه كه ما نه ماه با گوسفندايي مثل تو سر و كله مي زنيم و به سه ماه مرخصي استعلاجي نياز داريم..
+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:37  توسط طوفان ساکت
|
من خود خلقشان كردم و حالا در كارشان حيران مانده ام نه قدرت آن دارم كه نابودشان كنم نه آن قدر توان دارم كه آمدنشان را سد كنم تو بگو من چه كنم تا راحتم بگذارند حتي حالا كه دارم ازشان شكايت مي كنم باز هم آنها هستند كه بازيم مي دهند آنها هستند كه مرا مي سازند و من مثل احمق ها مي خواهم به خود بقبولانم كه من خالقشان هستم من حرف ميزنم و آنها آرام و بي صدا به كار خود مشغولند دارند من را مي سازند...
چه درد جانكاهي جوهره ي وجود مرا مي بلعد و زان پس با خوابواره اي خلا آن را مي پوشاند و آن گاه خاطره اي از همه سو_ زين سو و زان سو_ به سراغم مي آيد همچونان كه در ناتواني با اطمينان پيش مي روم و نگاهي جزء جزء وجود مرا رها مي سازد.
ديدم كه در وزيدن دستانش جسميت وجودم تحليل ميرود ديدم كه قلب او با آن طنين ساحر سرگردان پيچيده در تمامي قلب من ديدم كه پوست تنم از انبساط عشق ترك ميخورد...
آيا شما كه صورتتان را در سايه نقاب غم انگيز زندگي مخفي نموده ايد گاهي به اين حقيقت ياس آور انديشه مي كنيد كه زنده هاي امروزي چيزي بجز تفاله ي يك زنده نيستند؟گويي كه كودكي در اولين تبسم خود پير گشته است. و قلب_ اين كتيبه مخدوش كه در خطوط اصلي آن دست برده اند_ به اعتبار سنگي خود ديگر احساس اعتماد نخواهد كرد...
سخن از پيوند سست دو نام و هماغوشي در اوراق كهنه يك دفتر نيست سخن از گيسوي خوشبخت من است با شقايق هاي سوخته بوسه تو و صميميت تن هامان ، در طراري و درخشيدن عريانيمان مثل فلس ماهي ها در آب. سخن از زندگي نقره اي آوازيست كه سحر گاهان فواره كوچك مي خواند...
زبانی جاودان است که همه آوازهای بشری را دربر میگیرد و همه آنها را به احساسی خاموش تبدیل می کند. همانگونه که دریاچه آرام سرود رودهای کوچک را به اعماق خویش می کشاند و آنها را به سکوتی ابدی تبدیل می کند.
چرا انسان اين همه دير در زندگي اش ياد مي گيرد كه راجع به مفهوم يك نگاه يا يك لبخند اشتباه نكند؟ چرا انسان بايد خود را در محدوده ي يك خانواده محبوس كند؟