اولي كه براي نجات از دست دومي به سومي پناه آورده بود ، وقتي فهميد كه دومي چاله بود و سومي چاه كه در چاه افتاده بود...
موش بيچاره هيچ وقت نفهميد كه شير خطرناك تر از گربه است ،جز وقتي كه تكه هايش را در شكم شير جمع مي كرد..
چوپان با گوسفندي كه از گرگ به گله پناه آورده بود، كباب خوشمزه اي براي مهمانانش درست كرد..
وقتي پدر او را به خاطر خودش زد و مادر او را به خاطر خودش سرزنش كرد، به دنبال كسي رفت كه او را براي خودش نخواهد..
وقتي ديگر هيچ كس غم ديگري را نخورد،دلهاي همه پر شدند از غم هاي نخورده..
همين كه ديوانه خواست عاقل شود ، نهنگ ها خودكشي كردند..
وقتي غرور زمين شكست، عاشق خورشيد شد..
از ديوار كه پريد، تازه يادش آمد خانه اش دو طبقه دارد : زيرزمين و همكف..