بالاخره سوار شدم و كنار يك پيرزن نشستم. گفتم :"ملت مثل ميش سرشان را انداختند پايين، هيچي نگفتند."
ولوم صدايش كمي بلند بود طوري كه همه شنيدند گفت:" والا ما وقتي مي خواستيم يه ميش رو سر ببريم بقيه ي ميش ها صداشون در ميومد، اين ملت كه از ميش هم بدترند."
و نتيجه ي حرف حاج خانم اين شد كه راننده نگه داشت و جفت مان خيلي مؤدبانه از اتوبوس به بيرون پرت شديم..
نتيجه ي اخلاقي اين ماجرا اين شد كه من هم وقتي رئيس جمهور مي آيد برايش گل پرت مي كنم، و براي طول عمر چوپانم دعا مي كنم و در راهپيمايي ها مرگ گويان از حق مسلمم دفاع مي كنم بي توجه به ... .