تبليغاتX
در جستجوی زمان از دست رفته - میش یا بدتر از آن!
بریده هایی از ذهن من

سه ربع تمام منتظر اتوبوس بودم. بالاخره راننده ي اخموي عصباني رسيد. دسيت پيش گرفته بود كه پس نيفتد. همه بدون اينكه چيزي بگويند سوار شدند. بليط ام را كه دادم زير لب غر و لندي كردم. فهميد. شروع كرد به بد و بيراه گفتن. تقزيبا شوكه شدم. چيزي نگفته بودم كه بخواهد آنطوري جواب بدهد. خوشبختانه يك مرد هم پيدا نشد كه چيزي بگويد.

بالاخره سوار شدم و كنار يك پيرزن نشستم. گفتم :"ملت مثل ميش سرشان را انداختند پايين، هيچي نگفتند."

ولوم صدايش كمي بلند بود طوري كه همه شنيدند گفت:" والا ما وقتي مي خواستيم يه ميش رو سر ببريم بقيه ي ميش ها صداشون در ميومد، اين ملت كه از ميش هم بدترند."

و نتيجه ي حرف حاج خانم اين شد كه راننده نگه داشت و جفت مان خيلي مؤدبانه از اتوبوس به بيرون پرت شديم..

نتيجه ي اخلاقي اين ماجرا اين شد كه من هم وقتي رئيس جمهور مي آيد برايش گل پرت مي كنم، و براي طول عمر چوپانم دعا مي كنم و در راهپيمايي ها مرگ گويان از حق مسلمم دفاع مي كنم بي توجه به ... .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:54  توسط طوفان ساکت  |