کلاس ما یک جامعه ی کوچیک. وقتی برای اعتراض به روش برگزاری امتحان توسط استاد که به دلایلی خلاف قانون دانشگاه بود با بقیه صحبت کردم کلاسمون به یکباره چند تکه شد. عده ای گفتند ما که بدی ازش ندیدیم که اعتراض کنیم تازه به ما نمره میده. عده ای گفتند که از موضوع خبر ندارند. عده ای گفتند بی خیال یا نمره میده یا نه نهایتا سه چهار ماه فارغ التحصیلی مون عقب میوفته...
البته چند تا آدم شجاع هم بودند که حاضر شدند پای ورق اعتراض امضا بزنن. در آخر من موندم و یک صفحه امضای بی اسم که به هر کس نشونش دادم مسخره ام کرد...
یادم اومد چند وقت پیش خواهرم گفته بود اگه ما دچار دولتمردان دزد و نابکاریم به خاطر خود ماست..گفت از کوزه همان تراود که در اوست گفت از ماست که بر ماست یادم میاد سه ساعت تمام باهاش بحث کردم تا حرفش رو پس گرفت حالا اعتراف می کنم از ماست که بر ماست...
گفتم: بچه که بودم فکر می کردم خوش شانسی لوک خوش شانس به خاطر اون تراشه چوبیه که میذاره تو دهنش برای همین همیشه یه چیزی میذاشتم گوشه ی لبم که خوش شانس باشم. مثل اون!
خندید و گفت منم همیشه یک کلاه شاپو تو خونه نگه میداشتم چون فکر میکردم اونه که براش شانس میاره
بودا گفته بزرگترین قانون این جهان این است: از خوبی باید که خوبی پدید آید از بدی باید که بدی پدید آید
در چند تجربه ی محدودی که داشتم این رو فهمیدم که عشق ونفرت حتی اگر در ابتدا سرچشمه ی درونی داشته باشند ماندگاری و بقای اونها و یا بالعکس نابودی اونها بستگی به طرف مقابل داره. تمام رفتارهای دیگران با ما بازتاب رفتارهای خود ماست. عشقی که تنها در ذهن ما زنده است و هیچ تاثیری در گفتار و کردار ما نداره چه بسا که نتیجه ی کاملا معکوسی روی طرف مقابل داشته باشه. خوبه که قبل از اینکه دیگران رو سرزنش کنیم که چرا مثل گذشته دوستمون ندارند نگاهی به رفتارهای خودمون بندازیم...
پسر روزنامه فروش
پنج ثانیه مانده به سبز شدن چراغ سریع می دود تا خود را به آن طرف چهار راه برساند. فکر می کنم چند بار باید این مسیر را بدود تا تمام روزنامه ها بفروش برسد؟
پ.ن امروز برای اولین بار بود که دوست داشتم چراغ سبز نشه
موهایش مثل برف سفید شده. کت و شلواری همرنگ موهایش پوشیده با یک کیف قهوه ای که سعی دارد در دستش تاب نخورد. روی صندلی ایستگاه منتظر اتوبوس می نشیند. اتوبوس می آید. دانشجوها
می نشینند. استاد همچنان به پا ایستاده...
عشق یک احساس انتزاعیه که با اینکه تجربه اش کردم گاهی به وجودش شک می کنم و شک دارم واقعا وجود داشت یا یک توهم زود گذر بود اما سکس و لذت اون دیدنیه و من لذت سکس و رخوت و سستی بعد از اون رو به تمام زیبایی های عشق ترجیح میدم.
پ.ن از تمام دلایلی که بر اثبات مفاهیم انتزاعی آوردند خسته ام من فقط به چشم هام ایمان دارم و عقلم. به این ایمان دارم که دل و احساس همیشه راست نمیگن.
از تمام عشاق واقعی و غیر واقعی عذر میخوام
*می گفت باور کن آنقدر همدیگر رو دوست داریم که حتی ریتم نفس کشیدنمون مثه همه.
*وقتی مدام وقت کم میاری و آرزوی یه خواب درست و حسابی رو تو یه چرت نیم ساعته نشسته به گور می بری باور کن تمام ارزش های اخلاقی و غیر اخلاقی از عشق و احترام به دیگران تا روانشناسی کودک و ... تمام بی معنی میشه..کاملا بی معنی تا مدتی!
*وقتی برای اولین بار راجع به احساسم به عشقم دروغ گفتم از خودم او و عشق هر سه متنفر شدم
چقدر غم انگیز!!
پ.ن تا چند وقتی که سرم شلوغه و وقت نمی کنم اینجا رو بروز کنم کاربری این وبلاگ به یادداشت های روزانه من تغییر جهت میده. پس خواهشا نوشته های کوتاه این چند تا پست رو زیاد جدی نگیرید
ممنون
وقتی کسی بهم میگه دختر بی ادب دروغگو ترجیح میدم بی ادب و دروغگو باشم تا مودب و راستگو!!
اون جوك لعنتي رو كه تعريف مي كردم حسابي حرص مي خوردم كه چرا اين بشر اينقدر ساده است. چرا نمي فهمه كه قبلا هم با همين جوك يه ساعت سر كارش گذاشته بودم.. مثل همون دفه با آب و تاب تعريف كردم تا رسيدم به جمله ي آخر: گوسفند قهوه ايه
شوكه شد. اول نگاهم كرد بعد يكي زد تو سرش و مثل هميشه خوشگل خنديد..
از كنار گدا رد شدده بوديم. يه دفه اي به سرش زد كه بهش كمك كنه. تمام مسير بيست سي متري كه رفته بوديم برگشتيم. ده دقيقه ي تمام تو كيفش دنبال پول گشت. دم آخر يه سكه ي ده تومني گذاشت كف دست پيرمرد. با عصبانيت نگاهش كردم. گفت فقط مي خواستم عصبانيت كنم. همونطور كه ناز مي خنديد سمت اتوبوس دويد. منم و هاج و واج دنبالش دويدم..
گفتم: اين چه قيافه ايه؟ چرا اينقدر لاغر شدي؟ چشمات چرا گود افتاده؟
لبخند زد.مثل همون وقتا قشنگ و بي غل و غش . دلم نيومد بگم چرا زشت شدي...
عمو سراغش رو گرفت. گفت يادته اون دوستت، اون خوشگله كه با هم رفتيم ديديمش ،الان چيكار مي كنه؟ فك كنم الان بايد مامان يه بچه ي تپل مپل شده باشه..
بغض گلوم رو گرفت. گفتم نه طلاق گرفت...
امتحان
هيچي نخونده بودم. ناظرمون خيلي زرنگ بود و اين يعني تقلب بي تقلب. با خودم گفتم: يا رومي رومي، يا زنگي زنگي
و هر 40 تا سوال رو بي اونكه بخونم تو پاسخنامه علامت زدم...
هواي دلپذير
عجب هوايي بود! آسمون مثل شب سياه شده بود. رفتم بالاي پشت بوم. هيچ كس تو خيابونا نبود. بارون هم مي باريد. داد زدم عجب هوايي! تو هم بيا بالا..
گفت: آهاي ديوونه بيا پايين.. طوفان شن كه ديدن نداره...
گريه ي شيرين
از گريه كردن من بيزار بود. خيلي ناراحت و عصبي ميشد. اونروز دندونش درد مي كرد، يه گوشه بي حال دراز كشيده بود. تلويزيون نگاه مي كرد. كنارش نشستم و بي اونكه چيزي بگم يه دفه شروع كردم به گريه كردن. اول فقط نگاهم كرد. منتظر بودم عصباني بشه. لبخند زد. دستم رو بوسيد. گفت گريه نكن عزيزم. خوب ميشم..
خوب يادمه... دردش رو به كل فراموش كرده بود...
چهار اشتباه گرامري
بهم گفت: مطمئني؟ آبروي كلاسمون رو نبري ها؟ پنج تا از استاداي كانون ميان. بهاره هم هست. تحقيقش كامله. مي خواي بزار اين جلسه اون كنفرانس بده.
تحقيقم رو نگاه كردم. 60 صفحه بود. هنوز يه بار كامل نخونده بودمش. فقط بيست صفحه اش رو ترجمه كرده بودم كه اونم از بر نبودم. گفتم : نه. نوبت خودمه.خودم كنفرانس ميدم.
گفت: بدون حتي يك اشتباه گرامري يا تلفظ؟
گفتم: باشه
دو ساعت تمام راجع به شهر سوخته حرف زدم.تمام مدت با لبخند نگاهم مي كرد و سر تكون مي داد. روز بعد عصباني نگاهم كرد. گفت آبروي كلاسمون رو بردي...
فقط به خاطر چهار تا اشتباه گرامري
يك موج نرفته موج بعدي ميومد. تعادلم رو به كل از دست داده بودم. زير پاهام خالي شده بود. تمام لحظاتي كه تو دريا دست و پا ميزدم و داشتم غرق مي شدم به يك چيز فكر مي كردم : اينكه اصلا دوست ندارم آب شور و كثيف دريا رو قورت بدم..
پ.ن حالا به این وبلاگ دعوتتون می کنم تا دست و دلبازی دوستی که شرمنده ام کرد رو بخونید
سرنوشت مردي كه پولهايش را در سينه اش نگه مي داشت و قلبش را در حساب بانكي اش اين شد كه پولهايش تمام شد و قلبش پوسيد و وقت مردن فهميد آنچه را كه نمي فهميد...
چقدر دیر...!
_ به نظر من حقوقي كه شما مي گيرين حلال نيست..
_ ...
_ نه اينكه همه اش.. سه ماهي كه كار نمي كنين...
_ البته نکته ای که حتما فراموش كردي اینه كه ما نه ماه با گوسفندايي مثل تو سر و كله مي زنيم و به سه ماه مرخصي استعلاجي نياز داريم..
اولي كه براي نجات از دست دومي به سومي پناه آورده بود ، وقتي فهميد كه دومي چاله بود و سومي چاه كه در چاه افتاده بود...
موش بيچاره هيچ وقت نفهميد كه شير خطرناك تر از گربه است ،جز وقتي كه تكه هايش را در شكم شير جمع مي كرد..
چوپان با گوسفندي كه از گرگ به گله پناه آورده بود، كباب خوشمزه اي براي مهمانانش درست كرد..
وقتي پدر او را به خاطر خودش زد و مادر او را به خاطر خودش سرزنش كرد، به دنبال كسي رفت كه او را براي خودش نخواهد..
وقتي ديگر هيچ كس غم ديگري را نخورد،دلهاي همه پر شدند از غم هاي نخورده..
همين كه ديوانه خواست عاقل شود ، نهنگ ها خودكشي كردند..
وقتي غرور زمين شكست، عاشق خورشيد شد..
از ديوار كه پريد، تازه يادش آمد خانه اش دو طبقه دارد : زيرزمين و همكف..
مترسك عاشق شده بود
عاشق عروسك چوبي پسربچه دهقان
وندانسته بود كه آتش درون سينه اش، او را خواهد سوزاند
و مزرعه را
در يك چشم بر هم زدن
و تنها آنگاه كه خاكسترش را باد برده بود
به سمت كلبه ي دهقان
به سمت معشوقش
فهميده بود كه نگاه عروسك چوبي پسر بچه ي دهقان
هيچ گاه به او نبوده است...
در طول سه كيلومتري كه از دانشگاه تا فروشگاه مورد نظرش پياده آمده بوديم ،راجع به خصوصي ترين مسائل زناشويي اش برايم حرف زده بود. نمي دانم چه شد كه پرسيدم: چند سالته؟
كه جواب داد : حالا..
_ خانومي چيزي شده؟ ناراحتي؟
_نه
_چرا حتما چيزي شده . كسي چيزي گفته ناراحت شدي؟ از من ناراحتي؟
_نه
_چرا يه چيزي هست، امشب خونه زيادي آرومه..
_بابا زبونم دونه زده نمي تونم حرف بزنم ... آخ
_آها
خنديد. گفت تو بي عرضه اي، جرات نمي كني بزني. سگك كمربند را در هوا تاب مي دادم. گفتم اين طور حرف نزن. ميزنم. باز هم تكرار كرد. كمربند را سمت صورتش پرت كردم.
خون فواره زد..
تا چند سال بعد يا مي فهمي و حسرت مي خوري،يا نمي فهمي و سرزنشم مي كني
در هر صورت ديگه مهم نيست..
پ.ن اين مورد رو ميشه به خيلي چيزها تعميم داد،پس هر طور دوست داريد بخونيد و معني كنيد
سيگارش را آتش زد. گفتم:"دوستت دارم". خنديد. و ته سيگارش را در جاسيگاريش خاموش كرد.نگاه كردم. پر بود از ته سيگارهاي خاموش.
بالاخره سوار شدم و كنار يك پيرزن نشستم. گفتم :"ملت مثل ميش سرشان را انداختند پايين، هيچي نگفتند."
ولوم صدايش كمي بلند بود طوري كه همه شنيدند گفت:" والا ما وقتي مي خواستيم يه ميش رو سر ببريم بقيه ي ميش ها صداشون در ميومد، اين ملت كه از ميش هم بدترند."
و نتيجه ي حرف حاج خانم اين شد كه راننده نگه داشت و جفت مان خيلي مؤدبانه از اتوبوس به بيرون پرت شديم..
نتيجه ي اخلاقي اين ماجرا اين شد كه من هم وقتي رئيس جمهور مي آيد برايش گل پرت مي كنم، و براي طول عمر چوپانم دعا مي كنم و در راهپيمايي ها مرگ گويان از حق مسلمم دفاع مي كنم بي توجه به ... .